مي كنم خودم با گوشيم عكاسي كردم اميدوارم خوشتون بياد ...

تا تو هستي رونق كاشانه ام
كعبه مي گردد به دور خانه ام

سلام بر امام هشتم سلام بر فرزند رسول خدا و سلام بر فرزند اولين مظلوم تاريخ امير المومنين
اين روزا يه جورائي دلم گيره يه جورائي آشفته بازاريست كه هراسانم نمي دونم چه مرگمه اما
توي اين چند روز بي حوصله گي داشتم به تصاوير كامپيوترم نگاه مي كردم كه يه تصوير نظرم را
جلب كرد خيلي وقتها پيش از اينترنت گرفته بودم .
وقتي اين تصوير رو نگاه كردم دلم براي حرم امام هشتم (حضرت علي بن موسي الرضا (ع))تنگ
شد يه جورائي دلم هواشو كرده اما نمي دونم چرا قسمتم نميشه ...

من خدايم، خالق جاي و مکان / زندگي بخش زمين و آسمان
آسمانها را منوّر کرده ام / نيستي ها را مسخّر کرده ام
نا پديدان را پديد آورده ام / من نبودي را به ديد آورده ام
آسمان تا آسمان مال من است / جامد و جنبنده دنبال من است
تا دميدم دم به خاک مرد گان / خاک هم شد دسته اي از زندگان
با مَلَک خاک تنش را کوفتم / عشق را در پيکرش افروختم
من ملک را بر سجود آورده ام / پنج تن را در وجود آورده ام
جلوه اي از نور خود کردم جدا / خلق کردم نور پاک مصطفي
خاک را با نور خود آميختم / طرح رخسار علي را ريختم
تا ملقب شد به بولقاسم نبي / نار و جنت را سپردم بر علي
باده از جام اَلَستش داده ام / هر کليدي را به دستش داده ام
من ز کوثر مِي به جامش کرده ام / خانه ام را هم به نامش کرده ام
عالمي از جام عشقش مست شد/ حب دنيا پيش چشمش پست شد
دست من چون کار خلقت مينمود / مرتضي در عرش خدمت مينمود
چون علي را عاشق خود يافتم / دختري با نام زهرا ساختم
آنچه را اندر خزائن داشتم / در وجود فاطمه بگذاشتم
شعله عصمت دراو افروختم / کهکشانها را به کفشش دوختم
آنچه او گفته به من، آن کرده ام / نام او را رمز درمان کرده ام
بر عليّ و فاطمه اين مرد و زن / هديه کردم يک پسر مثل حسن
بر حسن حُسنِ دلارا داده ام / حُسن صد يوسف به يکجا داده ام
من حسن را عالم آرا کرده ام / عشق را در چهره اش جا کرده ام
مشت خاکي ماند مرا روي دست/ قدسيان گفتند: اين خاک که است؟
آنچه را بايد در عالم داشتي / پس که را در خلقتَت کم داشتي؟
خاک را برداشتم با شور و شين / خلق کردم قبله ي روي حسين
گفتمش دار وندار من توئي / اي حسين جان شاهکار من توئي
قرنها با قدسيان خو کرده ام / تا حسين بن علي رو کرده ام
در سرشتت ماجراها ديده ام / من از اين خلقت به خود باليده ام
هم قسم کردم تو را با جان عشق / رتبه ات را کرده ام سلطان عشق
تا وجود آورده ام احساس را / خلق کردم بنده ام عباس را
من ز خون تو مرکّب ساختم / قهرماني همچو زينب ساختم .

اين دو تصويرم خودم كار كردم اگه تونستين براي اين تصوير ها هم نظر بدين
باي
جناب دكتر عبدالجليل مسگرزاده در تاريخ 8/2/1372 شمسي از دانشگاه علامه طباطبايي تهران چنين مينويسد:
پدرم در اوان كودكي من فوت نمود و مادرم را با من (كه يك پسر پنج ساله بودم) و خواهر دو سالهام تنها گذاشت. در آخرين لحظات حيات پدرم، مادرم با ناراحتي از وي ميپرسد كه ما را به چه كسي ميسپاري؟! و آن مرحوم در جواب ميگويد:
در تمام عمر، توكل من به خداوند بوده است و چون به كسي بدي نكرده و به ناموس كسي چشم بد نداشتهام، شما را به خداي بزرگ ميسپارم.
مادرم كه در جواني شوهرش را از دست داده بود، از تنهايي بسيار ترس و وحشت داشته، فقر و مسكنت نيز از سوي ديگر باعث ميشد كه اكثر شبها نخوابد و اوقات را به دعا و ثنا به درگاه الهي بگذراند. وي روي اعتقاد و توسل، هر شب چندين بار در تنهايي به زبان جاري ميكرده است كه: «يا اباالفضل العباس عليه السلام، به داد ما برس!». تا اينكه در يك شب زمستاني، بين خواب و بيداري صدايي را از پشت پنجره اتاق ميشنود كه ميگويد:
تا چند يااباالفضل عليه السلام ميگويي؟! اباالفضل العباس من هستم، نترس بخواب، كسي مزاحم تو نخواهد شد!
مادرم ميگويد: از آن شب چنان قوت قلبي به من دست داد كه نه تنها ديگر نميترسيدم، بلكه با اميدواري و شجاعت خاصي به سرپرستي شماها «من و خواهرم» ميپرداختم.
مادرم، كه هنوز در قيد حيات است، هم پدري و هم مادري ما را عهده دار بود. وي با توكل به خداوند، كه پدرم در دم مرگ به آن سفارش كرده بود، و با عنايت حضرت عباس عليه السلام توانست از كودكي پدر از دست داده چون من، يك استاد دانشگاه بسازد (و ما التوفيق الا بالله) و فرزندان خود را افرادي لايق و معتقد به اسلام تربيت كند(1)